شهید حسین امیدواری

شهید حسین امیدواری

بخشی از وصیت‌نامه

در همین جا، رضایت خود را از جاهلی که بنده را به فتل رساند، تسلیم شما کرده و البته شکایت خود را از دو گروه نزد شما تا روز قیامت به امانت می‌گذارم؛ گروه اول: کسانی که در پوچ‌گرایی هستند و برای آن که ننگ را از دوش خود بردارند، درصدد بر می‌آیند تا ما را در راهی که هستیم، بی‌هدف نشان دهند.

و گروه دوم: کسانی هستند که با مکر و ریا، سعی می‌کنند برای به دست آوردن منافع دنیوی، روی خون شهدا موج سواری کنند.

و.محمدی

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گروه سبک زندگی شهدا

راضی شو مادر

راضی شو مادر

شهید سید مصطفی موسوی (جوان‌ترین شهید مدافع حرم)

مادر شهید:

روزهای قبل از رفتنش گوشه‌ای از اتاق نشسته بود، از من پرسید: مامان از دنیا چه چیزی می‌خواهی؟ گفتم خواسته خاصی ندارم و دنیا را با تو می‌خواهم، دنیای بدون تو برایم معنایی ندارد. گفت: زمانی که من نبودم چه کسی را داشتی؟ گفتم: خدا را داشتم. در جوابم گفت: خدا همان خداست، هیچ فرقی ندارد. من هم که نباشم خدا را داری. ناراحت شدم و گفتم: از این حرف‌ها نزن.

بعد از این حرفم، مصطفی گفت: مامان سعی کن دل بکنی و ببخشی تا دل نکنی به معرفت نمی‌رسی، از دنیا و تعلقاتش بگذر. برای هر کسی یک روز، روز عاشورا است، یعنی روزی که امام حسین ندای "هل من ناصر" را داد و کسانی که رفتند و با امام ماندند، شهید و رستگار شدند، ولی کسانی که نرفتند چه چیزی از آنها ماند؟ تا دنیا باقی است، لعنت می‌شوند.

در جواب حرف‌هایش با خنده گفتم: مگر تو صدای "هل من ناصر" را شنیدی؟ که جوابم داد: دوست داری چه چیزی از من بشنوی؟ مامان می‌خواهم یک مژده بدهم، اگر از ته قلب راضی شوی که به سوریه بروم، آن دنیا را برایت آباد می‌کنم و دنیای زیبایی برایت می‌سازم که در خواب هم نمی‌توانی ببینی. گفتم از کجا معلوم میشود که من قلبا راضی شدم؟ گفت: من هر کاری می‌کنم بروم، نمی‌شود. علت اصلی‌اش این است که شما راضی نیستید. اگر راضی شوی خدا هم راضی می‌شود. اگر راضی نشوی فردای قیامت جواب حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) را چه می‌دهی؟

و.محمدی

۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گروه سبک زندگی شهدا

شهید مسلم خیزاب

شهید مسلم خیزاب

همسر شهید

نخستین بار در مدینه و روبه‌روی گنبد حرم حضرت رسول(ص) بحث رفتن به سوریه را مطرح کرد و جواب مرا خواست؛ قبل از این که حرفی بزنم، گفت اگر جوابت منفی باشد، باید فردای قیامت جواب حضرت زینت(س) را بدهی. من هم در جواب گفتم رضایت دارم بروی و ان‌شاءالله صحیح و سلامت برمی‌گردی اما او تاکید داشت که شهید می‌شود.

سر قبر شهید تورجی‌زاده که رفتیم، دقایقی با این شهید آهسته دردل کرد و گفت: آمین بگو؛ من هم دستم را راوی قبر هید تورجی‌زداده گذاشتم و گفتم هرچه گفته را جدی نگیر! اما همسرم دوباره تاکید کرد تو که می‌دانی من چه می‌خواهم، پس دعا کن تا به خواسته‌ام برسم.

علاقه زیادی به مقام معظم رهبری داشت و سفارش کرده بود در اعلامیه‌شان، عکس و جمله‌ای از ایشان باشد او دوست داشت مراسم ترحیم وی مکانی برگزار شود که نفس و بوی سپاه را داشته باشد و بنا به علاقه‌اشریال مراسم ترحیم در ناحیه اما صادق(ع) برگزار شد، تاکید داشت که در اعلامیه به جای فامیل‌های وابسته بنویسند سپاه پاسداران و لشگر 14 امام حسین(ع).

و. محمدی

۱۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گروه سبک زندگی شهدا

کُلُّنا عَبّاسُکَ یا زِینَب

کُلُّنا عَبّاسُکَ یا زِینَب

در جمع بچه‌های مدافع حرم بودن یک جورهایی حال و های سال‌های دفاع مقدس خودمان را تداعی می‌کند. درست است که از فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف هستند، اما ریشه همه آن‌ها یکی است و به قول بچه‌ها حال همه‌شان خوب است. یکبار با یکی از نیروهای افغانستان که جوانی 18ساله بود صحبت می‌کردم. پرسیدم برای چه آمدی؟ که گفت من از بچگی گفتم حسین حسین. روی منبرها شنیدم که امام حسین (ع) گفت "هل من ناصر ینصرنی". وقتی سوریه این طور شد فکر کردم امام حسین دارد مرا صدا می‌کند و با خودم فکر کردم اگر در کشورم بمانم و بمیرم و آن دنیا امام حسین (ع) از من سؤال کند که فقط برای من سینه زدی و چرا وقتی حرم خواهر و دخترم تهدید شد و من ندای "هل من ناصر ینصرنی" سردادم و تو نیامدی، چه جوابی دارم که بدهم. این روحیه در همه بچه‌های مدافعین حرم وجود دارد ولی بر اساس مدارج روحی، عرفانی و اخلاقی، شدت و ضعف دارد. شعار "کلنا عباسک یا زینب"، "لبیک یا حسین" و "لبیک یا زینب" با گوشت و پوست و خون آن‌ها عجین شده. یادم هست مادر یک شهید لبنانی وقتی بالای سر جنازه پسر جوانش حاضر شد، بدون این‌که گریه کند صورتش را بوسید و گفت تو مرا پیش زینب سربلند کردی. سلام مرا به زینب برسان و بگو من همین یک فرزند را داشتم که در راه تو دادم. بگو مرا آن‌جا شفاعت کند.

حسن شمشادی (خبرنگار صدا و سیما)

و.محمدی

۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گروه سبک زندگی شهدا

همشأن اولیا، همرنگ مردم

همشأن اولیا، همرنگ مردم
حسن از اقوام دور ما بود. از بچگی زیاد پیش ما می‌آمد. به من در درسهایم کمک میکرد. این زمینه‌ای برای ازدواج ما شد.
در دوره‌ی نامزدی حسن را کم می‌دیدم. حتی خرید نمیرفتم. وسط امتحان‌های نهایی بود. فقط برای انتخاب حلقه رفتم و یک حلقه باریک انتخاب کردم.
کلا اهل طلا خریدن نبودم. بعد از عروسی تا آخر زندگیمان طلا نخریدیم. مگر یک گردنبند که هدیه حسن بود؛ برای به دنیا آمدن پسرم امین به من. همان که دلخوریم بابت خونسردیش قبل از زایمان را از ذهنم برد.
بعد از چند سال زندگی توی دو اتاق بالاخره ارتش خانه‌ای به ما داد که آشپزخانه و پذیرایی داشت با یک حال بزرگ. برای خانه‌مان پرده خریدیم؛ آن هم از پارچه‌های ارزان، شش تا صندلی آهنی هم داشتیم با روکش مشمایی. خودم پرده ها، رومیزی، گلدان‌ها و دستگیره‌های پنجره‌ها را با پاپیون بنفش تزیین کرده بودم.
بعد از آن وقتی خدا نرگس خاتون را به ما هدیه داد؛ به شیراز منتقل شدیم. آنجا هم دختر دومم افرا به دنیا آمد. دیگر خانه بزرگ و قشنگی داشتیم. حیاط خانه‌مان پر از درخت نارنج بود. عصرها عطر نارنج آدم را دیوانه میکرد.
حسن صبح‌های جمعه بچه‌ها را میبرد کوه. من حوصله کوه نوردی نداشتم. وقتی برمیگشت حتما برایم از کوه، گل‌‌های وحشی یا بوته‌های طلایی می آورد. گل معمولی نبود. معلوم بود حسابی گشته تا آن را پیدا کند.
زمان گذشت تا حسن 40 ساله شد. آن موقع هنوز هم کف پوش خانه‌مان یک موکت بود. چند تا میز داشتیم که صندوق پرتقال بود؛ رومیزی‌هایش را از سر پارچه‌های پرده دوخته بودم. با آن رومیزی‌ها قشنگ شده بودند. دکور اتاق‌هایمان را هم از روی عکس‌های مجله چیده بودم. یک صفحه که دکوراسیون ارزان و ساده‌ای را طراحی کرده بود. با این کارها خانه را زینت میدادم.
حسن کارش توی ارتش بود، اما نزدیک انقلاب که شد برای اینکه خودش آدم انقلابی بود؛ استعفا داد تا روبروی مردم نایستد. هرکس در ارتش بود باید مقابل مردم در راهپیمایی و دیگر موارد می ایستاد. وقتی انقلاب پیروز شد چند نفر از مأمورین آمدند درخانه ما تا حسن را برای بررسی سوابقش ببرند. من خیلی نگران شدم اما حسن که میدانست دست از پا خطا نکرده است و توکلش به خدا بود، آرامش داشت. نکته جالب در ورود مأمورین به منزل ما این بود که با تعجب سؤال کردند: «اینجا منزل سرهنگ آبشناسان است؟» قبل از انقلاب خانه سرهنگ‌ها مثل کاخ بود اما خانه ما...
ادامه مطلب...
۰۸ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گروه سبک زندگی شهدا

سبک زندگی شهدا 2 (شهید عباس بابایی)

سبک زندگی شهدا 2 (شهید عباس بابایی)
از همان ابتدای کودکی سادگی را به بزرگترهایش درس میداد، نه اینکه به دیگران دیکته انسانیت بگوید. یا نصیحت کند، کارهایش به خودی خود، کلاس درس بود.
زمان کودکیش همیشه خودکار و دفتر کم می آورد، از بس که به دیگران میبخشید. گاهی صبح‌ها زودتر به مدرسه میرفت و حیاط را قبل از آمدن دیگران جارو میکشید.
کم سن و سال که بود، زیاد به خانه دایی‌اش سر میزد. همان روزها یک بار که دایی برای رفت وآمد پسرش به مدرسه، تاکسی گرفته‌بود و عباس خبردار شده‌بود، جلو آمد وگفت: من خودم پسر دایی را میبرم ومی‌آورم. آخر آن روزها رسم نبود که بچه‌ها با تاکسی به مدرسه بروند. شوخی میکرد و میگفت که خوشگلم و دوست دارم با خودم باشد که همه نگاه‌مان کنند. اینطوری به بزرگترهایش هم با احترام وبی‌منت درس سادگی می‌آموخت.
ادامه مطلب...
۲۰ تیر ۹۴ ، ۲۳:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گروه سبک زندگی شهدا